پرنس آندره به ناتاشا نگریست که مشغول خواندن بود.احساسی تازه و خوشایند در وجودش پدید آمد که در عین حال اندوهناک نیز بود
...کوچکترین بهانه ای برای گریستن نداشت اما آماده ی گریستن بود برای چه؟ برای عشق گذشته؟ برای پرنسس کوچک؟ برای نومیدی ها و دلشکستگی های خود؟ برای امیدهایی که به آینده اش داشت؟ !هم آری و هم نه آنچه او را بیشتر به گریه وا میداشت آگاهی از تضاد وحشت آوری بود که به صورتی بزرگ و نامحدود در نهادش می دید و در می یافت که محدوده ی مادی او را هم شادمان می کند و هم اندوهگین
برگرفته ازجلد اول رمان جنگ و صلح نوشته ی لیونیکلایویچ تولستوی - مترجم : شهلا انسانی - صفحه ی پانصد و چهل و یکم نشر کلبه
فصل جدیدی آغاز شده بهار پر گل اما بی عطر یار در پی موفقیتی تازه و تلاشی جدید و پر ثمر در پی آسمانی پر ستاره تر و شبی مهتابی تر نگاهی بر فراز اقیانوس های بلند ... که از این پس هر تیک تیک ساعتی برایم قلمی است از انتظار و هر بعدازظهر چهارشنبه ای اشتیاق است و شور و هر جمعه شبی سخت است از فراق ...زین پس باید دفتری از نوشته هایم را عاشقانه هایم و دلتنگی هایم را برایت کنار بگذارم تا در تنهایی هایت دست خطم را بخوانی و من در نبودن هایت بدانم که چشمان روانت بر من جاری ست و چقدر این بعد از ظهرهای دلتنگی خواب می شود بی تو ...
رهسپار آرامش عاشقانه ام در طلوع بودنت ...صدای غار قار کلاغ ها دیگر نیست فقط تنفس گلبرگ اندیشه ای را می شنوم ...به پاکی رسم دلدادگان هنگام عبور از هم ... بر تو سجده می کنم ای صورتگر عشق ... که سجاده ام را زینت دادی به شکر شکر شکر
سایه ی ابریشمین التماس تقدیم به تو که جامی پر از جان عشق به دستم دادی
پ.ن: سوپراستار فیلم نازنینی است. پر از فهم واندیشه های نازک و واقعی