Sunday, July 05, 2009

چقدر امروز غزل خواندم و حافظ نوشیدم
!بخاطر دل تنگی های همیشه
...که کاش نیست ها بودند
!آسمان اصفهان غبار دارد -
...چه یکشنبه ی تنهایی
!پ.ن : همسر عزیزتر از جانم روزت مبارک

Sunday, June 21, 2009

بهتر است گوشه ای ملایم از اتاق آفتابی ام بنشینم و کتاب بنفش رنگ نو شدنم را بخوانم که چاپ بیست و نهمش است و ف . ح میگفت خیلی برایم به دنبالش بوده
!آری
!همان حالت آشنا و دوست داشتنی مطالعه در آرامش آبی خانه
...
پلک هایم خود بخود بسته می شوند
شاید خیلی خسته ام
...
...کاش زاینده رود خشک نبود
غروب گیج خردادماه ... دل تنگ دست هایش _

Saturday, June 13, 2009

بیست و چهار ساله شدم
به سادگی پریدن کبوتر از پشت بام بارانی
!به نرمی
...
حالا که روبروی آیینه می ایستم و خوب تماشا می کنم
!باور می کنم گذشتن را
به خاطر تمام لحظات خاطره انگیزی که برایم کاشتی ونوشتی ممنونم مهربانترین
خدا را شکر که تو هستی
...

Saturday, May 30, 2009

پرنس آندره به ناتاشا نگریست که مشغول خواندن بود.احساسی تازه و خوشایند در وجودش پدید آمد که در عین حال اندوهناک نیز بود
...کوچکترین بهانه ای برای گریستن نداشت اما آماده ی گریستن بود
برای چه؟ برای عشق گذشته؟ برای پرنسس کوچک؟ برای نومیدی ها و دلشکستگی های خود؟ برای امیدهایی که به آینده اش داشت؟
!هم آری و هم نه
آنچه او را بیشتر به گریه وا میداشت آگاهی از تضاد وحشت آوری بود که به صورتی بزرگ و نامحدود در نهادش می دید
و در می یافت که محدوده ی مادی او را هم شادمان می کند و هم اندوهگین


برگرفته ازجلد اول رمان جنگ و صلح نوشته ی لیونیکلایویچ تولستوی - مترجم : شهلا انسانی - صفحه ی پانصد و چهل و یکم
نشر کلبه

Sunday, May 17, 2009

فصل جدیدی آغاز شده
بهار پر گل اما بی عطر یار
در پی موفقیتی تازه و تلاشی جدید و پر ثمر
در پی آسمانی پر ستاره تر و شبی مهتابی تر
نگاهی بر فراز اقیانوس های بلند
...
که از این پس هر تیک تیک ساعتی برایم قلمی است از انتظار
و هر بعدازظهر چهارشنبه ای اشتیاق است و شور
و هر جمعه شبی سخت است از فراق
...زین پس باید دفتری از نوشته هایم را
عاشقانه هایم و دلتنگی هایم را برایت کنار بگذارم
تا در تنهایی هایت دست خطم را بخوانی
و من در نبودن هایت بدانم
که چشمان روانت بر من جاری ست
و چقدر این بعد از ظهرهای دلتنگی خواب می شود بی تو

...

Saturday, May 02, 2009

هزار ترانه و حریر
هزار هزار گل نیلی براق
...دیگر بهارمان دل نشین نیست
دیگر ترانه هایه مان سایه ی سری ندارند
روحش شاد
مادر آمد...مادر در باران آمد

Friday, April 17, 2009

رهسپار آرامش عاشقانه ام
در طلوع بودنت
...صدای غار قار کلاغ ها دیگر نیست
فقط تنفس گلبرگ اندیشه ای را می شنوم
...به پاکی رسم دلدادگان
هنگام عبور از هم
...
بر تو سجده می کنم ای صورتگر عشق
...
که سجاده ام را زینت دادی به شکر
شکر
شکر


سایه ی ابریشمین التماس
تقدیم به تو که جامی پر از جان عشق به دستم دادی


پ.ن: سوپراستار فیلم نازنینی است. پر از فهم واندیشه های نازک و واقعی